دسته: شعرا
-
۹. باز این دل سرمستم دیوانهٔ آن بندست
نهم باز این دل سرمستم دیوانهٔ آن بندست دیوانه کسی باشد، کو بیدل و پیوندست سرمست کسی باشد، کو خود خبرش نبود عارف دل ما باشد، کوبی عدد و چندست در حلقهٔ آن سلطان، در حلقه نگینم من ای کوزه بمن بنگر، من وردم و شه قندست نه از خاکم…
-
۱۰. هست کسی کو چو من اشکار نیست
دهم هست کسی کو چو من اشکار نیست هست کسی کو تلف یار نیست؟ هست سری کو چو سرم مست نیست؟ هست دلی کو چو دلم زار نیست؟ مختلف آمد همه کار جهان لیک همه جز که یکی کار نیست غرقهٔ دل دان و طلب کار دل آنک گله کرد…
-
۱۱. بیا، که باز جانها را شهنشه باز میخواند
یازدهم بیا، که باز جانها را شهنشه باز میخواند بیا، که گله را چوپان بسوی دشت میراند بهارست و همه ترکان بسوی پیله رو کرده که وقت آمد که از قشلق بییلا رخت گرداند مده مر گوسفندان را گیاه و برگ پارینه که باغ وبیشه میخندد، که برگ تازه افشاند بیایید ای…