دسته: پروین اعتصامی
-
روباه نفس
روباه نفس ز قلعه، ماکیانی شد به دیوار بناگه روبهی کردش گرفتار ز چشمش برد، وحشت روشنائی بزد بال و پر، از بی دست و پائی ز روز نیکبختی یادها کرد در آن درماندگی، فریادها کرد فضای خانه و باغش هوس بود چه حاصل، خانه دور از دسترس بود بیاد آورد زان اقلیم ایمن ز…
-
رنج نخست
رنج نخست خلید خار درشتی بپای طفلی خرد بهم برآمد و از پویه باز ماند و گریست بگفت مادرش این رنج اولین قدم است ز خار حادثه، تیه وجود خالی نیست هنوز نیک و بد زندگی بدفتر عمر نخواندهای و بچشم تو راه و چاه، یکیست ز پای، چون تو در افتادهاند بس طفلان نیوفتاده…
-
رفوی وقت
رفوی وقت گفت سوزن با رفوگر وقت شام شب شد و آخر نشد کارت تمام روز و شب، بیهوده سوزن میزنی هر دمی، صد زخم بر من میزنی من ز خون، رنگین شدم در مشت تو بسکه خون میریزد از انگشت تو زینهمه نخهای کوتاه و بلند گه شدم سرگشته، گاهی پایبند گه زبون گردیدم…