دسته: مولانا
-
۵۸۴. یکی گولی همیخواهم که در دلبر نظر دارد
شماره 584 یکی گولی همیخواهم که در دلبر نظر دارد نمیخواهم هنرمندی که دیده در هنر دارد دلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهر دل سنگین نمیخواهم که پندار گهر دارد ز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشته ز مالشهای غم غافل به مالنده عبر دارد
-
۵۸۳. رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید
شماره 583 رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید چه مقدارست مر جان را که گردد کفو مرجان را ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد دو سه حرف چو دندانه…
-
۵۸۲. اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند
شماره 582 اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند به جای مفرش و بالی همه مشت و لگد بیند ازیرا خواب کژ بیند که آیینه خیالست او که معلومست تعبیرش اگر او نیک و بد بیند خصوصا اندر این مجلس که امشب در نمیگنجد دو چشم عقل پایان بین که صدساله رصد…