دسته: مولانا
-
۵۸۷. صلا جانهای مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
شماره 587 صلا جانهای مشتاقان که نک دلدار خوب آمد چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد کجا…
-
۵۸۶. سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد
شماره 586 سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد ندارد پای عشق او کسی کش عشق سر باشد مراد دل کجا جوید بقای جان کجا خواهد دو چشم عشق پرآتش که در خون جگر باشد ز بدحالی نمینالد دو چشم از غم نمیمالد که او خواهد که هر لحظه ز حال…
-
۵۸۵. مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
شماره 585 مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد یکی پیمانهای دارم که بر دریا همیخندد دل دیوانهای دارم که بند و پند نپذیرد خداوندا تو میدانی که جانم از تو نشکیبد ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد زهی…