دسته: مولانا
-
۳۴۱. بیا کامروز ما را روز عیدست
شماره 341 بیا کامروز ما را روز عیدست از این پس عیش و عشرت بر مزیدست بزن دستی بگو کامروز شادیست که روز خوش هم از اول پدیدست چو یار ما در این عالم کی باشد چنین عیدی به صد دوران کی دیدست زمین و آسمانها پرشکر شد به هر سویی…
-
۳۳۹. سماع آرام جان زندگانیست
شماره 339 سماع آرام جان زندگانیست کسی داند که او را جان جانست کسی خواهد که او بیدار گردد که او خفته میان بوستانست ولیک آن کو به زندان خفته باشد اگر بیدار گردد در زیانست سماع آن جا بکن کان جا عروسیست نه در ماتم که آن جای فغانست …
-
۳۳۸. سماع از بهر جان بیقرارست
شماره 338 سماع از بهر جان بیقرارست سبک برجه چه جای انتظارست مشین این جا تو با اندیشه خویش اگر مردی برو آن جا که یارست مگو باشد که او ما را نخواهد که مرد تشنه را با این چه کارست که پروانه نیندیشد ز آتش که جان عشق را اندیشه…