دسته: غزل
-
۱۶۱. چو فرستاد عنایت به زمین مشعلهها را
غزل شماره 161 چو فرستاد عنایت به زمین مشعلهها را که بدر پرده تن را و ببین مشعلهها را تو چرا منکر نوری مگر از اصل تو کوری وگر از اصل تو دوری چه از این مشعلهها را خردا چند به هوشی خردا چند بپوشی تو عزبخانه مه را تو چنین مشعلهها را…
-
۱۶۰. مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را
غزل شماره 160 مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را که سزا نیست سلحها به جز از تیغ زنان را چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر که وی از سنگ…
-
۱۵۹. ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار را
غزل شماره 159 ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار را داد گلزار جمالت جان شیرین خار را ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو در سجودافتادگان و منتظر مر بار را عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را گر ز آب لطف…