دسته: غزل
-
۱۸۵. از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
غزل شماره 185 از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا هر ذره خاک ما را آورد در علالا سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی اشکوفهها شکفته وز چشم بد نهفته غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا ای جان چو…
-
۱۸۴. من رسیدم به لب جوی وفا
غزل شماره 184 ای دل رفته ز جا بازمیا به فنا ساز و در این ساز میا روح را عالم ارواح به است قالب از روح بپرداز میا اندر آبی که بدو زنده شد آب خویش را آب درانداز میا آخر عشق به از اول اوست تو ز آخر سوی آغاز میا…
-
۱۸۳. ای دل رفته ز جا بازمیا
غزل شماره 183 ای دل رفته ز جا بازمیا به فنا ساز و در این ساز میا روح را عالم ارواح به است قالب از روح بپرداز میا اندر آبی که بدو زنده شد آب خویش را آب درانداز میا آخر عشق به از اول اوست تو ز آخر سوی آغاز میا تا فسرده نشوی…