دسته: قصیده
-
قصیده شماره ۲۲
قصیده شماره 22 مقصور شد مصالح کار جهانیان بر حبس و بند این تن رنجور ناتوان در حبس و بند نیز ندارندم استوار تا گرد من نگردد ده تن نگاهبان هر ده نشسته بر در و بر بام سمج من بایکدگر دمادم گویند هر زمان: خیزید و بنگرید نباید به جادویی او از شکاف روزن…
-
قصیده شماره ۲۳
قصیده شماره 23 چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن؟ کزین برفت نشاط و از آن برفت وسن چنان بگریم کم دشمنان ببخشایند چو یادم آید از دوستان و اهل وطن سحر شوم ز غم و پیرهن همی بدرم ز بهر آن که نشان تن است پیراهن ز رنج و ضعف بدان جایگه رسید تنم…
-
قصیده شماره ۲۴
قصیده شماره 24 ای حیدر ای عزیز گرانمایه یار من ای نیکخواه عمر من و غمگسار من رفتی تو وز غم تو نیابم همی قرار با خویشتن ببردی مانا قرار من مهجورم و به روز، فراق تو جفت من رنجورم و به شب، غم تو غمگسار من خوردم به وصلت تو بسی بادهٔ نشاط در…