دسته: قصیده
-
قصیده شماره ۱۶
قصیده شماره 16 تا کی دل خسته در گمان بندم جرمی که کنم بر این و آن بندم بدها که ز من همی رسد بر من بر گردش چرخ و بر زمان بندم ممکن نشود که بوستان گردد گر آب در اصل خاکدان بندم افتاده خسم چرا هوس چندین بر قامت سرو بوستان بندم وین…
-
قصیده شماره ۱۷
قصیده شماره 17 تیر و تیغ است بر دل و جگرم درد و تیمار دختر و پسرم هم بدینسان گدازدم شب و روز غم وتیمار مادر و پدرم جگرم پاره است و دل خسته از غم و درد آن دل و جگرم نه خبر میرسد مرا ز ایشان نه بدیشان همی رسد خبرم باز گشتم…
-
قصیده شماره ۱۸
قصیده شماره 18 شخصی به هزار غم گرفتارم در هر نفسی به جان رسد کارم بیزلت و بیگناه محبوسم بیعلت و بیسبب گرفتارم در دام جفا شکسته مرغیام بر دانه نیوفتاده منقارم خورده قسم اختران به پاداشم بسته کمر آسمان به پیکارم هر سال بلای چرخ مرسومم هر روز عنای دهر ادرارم بیتربیت طبیب رنجورم…