دسته: شیخ بهایی
-
آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند
آنانکه شمع آرزو در بزم عشق افروختند از تلخی جان کندنم، از عاشقی واسوختند دی مفتیان شهر را تعلیم کردم مسئله و امروز اهل میکده، رندی ز من آموختند چون رشتهٔ ایمان من، بگسسته دیدند اهل کفر یک رشته از زنار خود، بر خرقهٔ من دوختند یارب! چه فرخ طالعند، آنانکه در…
-
آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار
آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار ای ساربان، ! خدا را؛ پیوسته متصل ساز ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد ای دیده! اشک میریز، ای سینه! باش افگار هر سنگ و خار این راه، سنجاب…
-
جاء البرید مبشرا من بعد ما طال المدا
جاء البرید مبشرا من بعد ما طال المدا ای قاصد جانان تو را صد جان و دل بادا فدا بالله اخبرنی بما قد قال جیران الحمی حرف دروغی از لب جانان بگو بهر خدا یا ایها الساقی أدر کأس المدام فانها مفتاح ابواب النهی مشکوة انوار الهدی قد ذاب قلبی یا بنی…