دسته: شیخ بهایی
-
به شهر عافیت، مأوی ندارم
به شهر عافیت، مأوی ندارم بغیر از کوی حرمان، جا ندارم من از پروانه دارم چشم تحسین ز عشاق دگر، پروا ندارم بهشتم میدهد رضوان به طاعت سر و سامان این سودا ندارم بهائی جوید از من زهد و تقوی سخن کوتاه، من اینها ندارم
-
بگذر ز علم رسمی، که تمام قیل و قال است
بگذر ز علم رسمی، که تمام قیل و قال است من و درس عشق ای دل! که تمام وجد و حال است ز مراحم الهی، نتوان برید امید مشنو حدیث زاهد، که شنیدنش وبال است طمع وصال گفتی که به کیش ما حرام است تو بگو که خون عاشق، به کدام دین حلال…
-
آنها که ربودهٔ الستند
آنها که ربودهٔ الستند از عهد الست باز مستند تا شربت بیخودی چشیدند از بیم و امید، باز رستند چالاک شدند، پس به یک گام از جوی حدوث، باز جستند اندر طلب مقام اصلی دل در ازل و ابد نبستند خالی ز خود و به دوست باقی این طرفه که نیستند…