دسته: سعدی
-
حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور
حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور کسی راه معروف کرخی بجست که بنهاد معروفی از سر نخست شنیدم که مهمانش آمد یکی ز بیماریش تا به مرگ اندکی سرش موی و رویش صفا ریخته به موییش جان در تن آویخته شب آن جا بیفگند و بالش نهاد روان دست در بانگ و نالش نهاد نه…
-
حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان
حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان بزرگی هنرمند آفاق بود غلامش نکوهیده اخلاق بود از این خفرقی موی کالیدهای بدی، سر که در روی مالیدهای چو ثعبانش آلوده دندان به زهر گرو برده از زشت رویان شهر مدامش به روی آب چشم سبل دویدی ز بوی پیاز بغل گره وقت پختن بر ابرو زدی چو…
-
حکایت در معنی عزت نفس مردان
حکایت در معنی عزت نفس مردان سگی پای صحرا نشینی گزید به خشمی که زهرش ز دندان چکید شب از درد بیچاره خوابش نبرد به خیل اندرش دختری بود خرد پدر را جفا کرد و تندی نمود که آخر تو را نیز دندان نبود؟ پس از گریه مرد پراگنده روز بخندید کای…