دسته: سعدی
-
۱۷
حکایت هفدهم خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند. درشتی و نرمی به هم در به است چو فاصد که جراح و مرهم نه است نه مر خویشتن را فزونی…
-
۱۸
حکایت هجدهم دو کس دشمن ملک و دینند: پادشاه بی حلم و دانشمند بی علم بر سر ملک مباد ان ملک فرمانده که خدا را نبود بنده فرمانبردار
-
۱۹
حکایت نوزدهم پادشه باید که تا بحدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند. آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه که زبان به خصم رسد یا نرسد نشاید بنی آدم خاک زاد که در سر کند کبر و تندی و باد تو را با چنین گرمی و سرکشی نپندارم…