دسته: گلستان
-
۲۱
حکایت بیست و یکم بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان…
-
۲۲
حکایت بیست و دوم مال داری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم. ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خست نفس جبلی در وی همچنان متمکن تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه بوهریره را به لقمهای ننواختی و سگ اصحاب الکهف…
-
۲۳
حکایت بیست و سوم صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد طاقت حفظ آن نداشت ماهی برو غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت دام هر بار ماهی آوردی ماهی این بار رفت و دام ببرد ديگر صيادان دريغ خوردند و ملامتش کردند که چنين صيدی در دامت…