دسته: گلستان
-
۴۶
حکایت چهل و ششم حکيمي که با جهال درافتد بايد که توقع عزت ندارد، و اگر جاهلي بزبان آوري بر حکيمي غالب آيد عجب نيست که سنگيست که گوهر همي شکند نه عجب گر فرو رود نفسش عندليبي غراب همقفسش گر هنرمند ز اوباش جفائي بيند تا دل خويش نيازارد و درهم نشود سنگ…
-
۴۷
حکایت شماره چهل و هفت خردمندی را که در زمره اجلاف سخن ببندد شگفت مدار که آواز بربط با غلبه دهل بر نیاید و بوی عنبر از گند سیر فرو ماند نمیداندکه آهنگ حجازی فرو ماند ز بانگ طبل غازی
-
۴۸
حکایت شماره چهل و هشت جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیسست و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس. استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علویست ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قیمت شکر نه از نی است…