دسته: بوستان
-
حکایت زلیخا با یوسف (ع)
حکایت زلیخا با یوسف (ع) زلیخا چو گشت از می عشق مست به دامان یوسف درآویخت دست چنان دیو شهوت رضا داده بود که چون گرگ در یوسف افتاده بود بتی داشت بانوی مصر از رخام بر او معتکف بامدادان و شام در آن لحظه رویش بپوشید و سر مبادا که زشت آیدش در نظر…
-
حکایت
حکایت یکی متفق بود بر منکری گذر کرد بر وی نکو محضری نشست از خجالت عرق کرده روی که آیا خجل گشتم از شیخ کوی! شنید این سخن پیر روشن روان بر او بربشورید و گفت ای جوان نیاید همی شرمت از خویشتن که حق حاضر و شرم داری ز من؟ نیاسایی از جانب هیچ…
-
حکایت مست خرمن سوز
حکایت مست خرمن سوز یکی غله مرداد مه توده کرد ز تیمار دی خاطر آسوده کرد شبی مست شد و آتشی برفروخت نگون بخت کالیوه، خرمن بسوخت دگر روز در خوشه چینی نشست که یک روز جوز خرمن نماندش به دست چو سرگشته دیدند درویش را یکی گفت پروردهٔ خویش را نخواهی که باشی چنین…