دسته: بوستان
-
حکایت فریدون و وزیر و غماز
حکایت فریدون و وزیر و غماز فریدون وزیری پسندیده داشت که روشن دل و دوربین دیده داشت رضای حق اول نگه داشتی دگر پاس فرمان شه داشتی نهد عامل سفله بر خلق رنج که تدبیر ملک است و توفیر گنج اگر جانب حق نداری نگاه گزندت رساند هم از پادشاه یکی رفت پیش ملک بامداد…
-
حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان
حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان یکی گفت با صوفیی در صفا ندانی فلانت چه گفت از قفا؟ بگفتا خموش، ای برادر، بخفت ندانسته بهتر که دشمن چه گفت کسانی که پیغام دشمن برند ز دشمن همانا که دشمن ترند کسی قول دشمن نیارد به دوست جز آن کس که در دشمنی یار اوست…
-
حکایت دزد و سیستانی
حکایت دزد و سیستانی شنیدم که دزدی درآمد ز دشت به دروازهٔ سیستان برگذشت بدزدید بقال از او نیم دانگ برآورد دزد سیهکار بانگ خدایا تو شب رو به آتش مسوز که ره میزند سیستانی به روز