دسته: بوستان
-
حکایت
حکایت قضا زندهای رگ جان برید دگر کس به مرگش گریبان درید چنین گفت بینندهای تیز هوش چو فریاد و زاری رسیدش به گوش ز دست شما مرده بر خویشتن گرش دست بودی دریدی کفن که چندین ز تیمار و دردم مپیچ که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ فراموش کردی مگر مرگ خویش…
-
حکایت در معنی ادراک پیش از فوت
حکایت در معنی ادراک پیش از فوت شبی خوابم اندر بیابان فید فرو بست پای دویدن به قید شتربانی آمد به هول و ستیز زمام شتر بر سرم زد که خیز مگر دل نهادی به مردن ز پس که بر مینخیزی به بانگ جرس؟ مرا همچو تو خواب خوش در سرست ولیکن بیابان به پیش…
-
گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری
گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانی نیاید ز پیر فراغ دلت هست و نیروی تن چو میدان فراخ است گویی بزن من این روز را قدر نشناختم بدانستم اکنون که در باختم قضا روزگاری ز من در ربود که هر روزی از وی شبی قدر…