دسته: باب هفتم در عالم تربیت
-
حکایت درویش صاحب نظر و بقراط حکیم
حکایت درویش صاحب نظر و بقراط حکیم یکی صورتی دید صاحب جمال بگردیدش از شورش عشق حال برانداخت بیچاره چندان عرق که شبنم بر اردیبهشتی ورق گذر کرد بقراط بر وی سوار بپرسید کاین را چه افتاد کار؟ کسی گفتش این عابدی پارساست که هرگز خطائی ز دستش نخاست رود روز و شب در بیابان…
-
گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث
گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث خرابت کند شاهد خانه کن برو خانه آباد گردان به زن نشاید هوس باختن با گلی که هر بامدادش بود بلبلی چو خود را به هر مجلسی شمع کرد تو دیگر چو پروانه گردش مگرد زن خوب خوش خوی آراسته چه ماند به نادان نو خاسته؟…
-
حکایت
حکایت شبی دعوتی بود در کوی من ز هر جنس مردم در او انجمن چو آواز مطرب برآمد ز کوی به گردون شد از عاشقان های و هوی پری پیکری بود محبوب من بدو گفتم ای لعبت خوب من چرا با رفیقان نیایی به جمع که روشن کنی مجلس ما چو شمع؟ شنیدم سهی قامت…