دسته: باب نهم در توبه و راه صواب
-
سر آغاز (آغاز باب نهم)
سر آغاز (آغاز باب نهم) بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت؟ همه برگ بودن همی ساختی به تدبیر رفتن نپرداختی قیامت که بازار مینو نهند منازل به اعمال نیکو دهند بضاعت به چندان که آری بری وگر مفلسی شرمساری بری که بازار چندان که آگندهتر تهیدست را…
-
حکایت (پایان باب نهم)
حکایت (پایان باب نهم) به صنعا درم طفلی اندر گذشت چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت! قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس نخورد در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند نهالی به سی سال گردد درخت ز بیخش برآرد یکی باد سخت عجب…
-
حکایت
حکایت یکی را به چوگان مه دامغان بزد تا چو طبلش بر آمد فغان شب از بی قراری نیارست خفت بر او پارسایی گذر کرد و گفت به شب گر ببردی بر شحنه، سوز گناه آبرویش نبردی به روز کسی روز محشر نگردد خجل که شبها به درگه برد سوز دل هنوز ار سر صلح…