دسته: رهی معیری
-
دریا دل
دریا دل دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم تا خود چه باشد حاصلی از گریهٔ بی حاصلم؟ چون سایه دور از روی تو افتادهام در کوی تو چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم از بس که با جان و دلم ای جان و دل آمیختی چون نکهت…
-
در سایه سرو
در سایه سرو حال تو روشن است دلا از ملال تو فریاد از دلی که نسوزد به حال تو ای نوش لب که بوسه به ما کرده ای حرام گر خون ما چو باده بنوشی حلال تو یاران چو گل به سایه سرو آرمیده اند ما و هوای قامت با اعتدال تو در چشم کس…
-
خشکسال ادب
خشکسال ادب دگر ز جان من ای سیمبر چه می خواهی؟ ربودهای دل زارم دگر چه می خواهی؟ مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟ اثر ز ناله خونین دلان گریزان است ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی؟ به گریه…