دسته: قطعه
-
همت مردانه
همت مردانه خویشتن داری و خموشی را هوشمندان حصار جان دانند گر زیان بینی از بیان بینی ور زبون گردی از زبان دانند راز دل پیش دوستان مگشای گر نخواهی که دشمنان دانند
-
نیروی اشک
نیروی اشک عزم وداع کرد جوانی به روستای در تیره شامی از بر خورشید طلعتی طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر همچون حباب در دل دریای ظلمتی زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی در این شب سیه که فرو مرده شمع…
-
نابینا و ستمگر
نابینا و ستمگر فقیر کوری با گیتی آفرین می گفت که ای ز وصف تو الکن زبان تحسینم به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر که من نه در خور لطف و عطای چندینم خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت که تا جواب نگویی ز پای ننشینم من…