دسته: غزل
-
پرنیان پوش
پرنیان پوش ز گرمی بینصیب افتادهام چون شمع خاموشی ز دلها رفتهام چون یاد از خاطر فراموشی منم با ناله دمسازی به مرغ شب همآوازی منم بی باده مدهوشی ز خون دل قدح نوشی ز آرامم جدا از فتنهٔ روی دلارامی سیهروزم چو شب در حسرت صبح بناگوشی بدان حالم ز ناکامی که تسکین میدهم…
-
بهشت آرزو
بهشت آرزو بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم در سرای دل بهشت آرزویی یافتم عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم خاطر از آیینه صبح است روشن تر مرا این صفا از صحبت پاکیزه رویی یافتم گرمی شمع شب افروز آفت پروانه شد سوخت…