دسته: غزل
-
خنده مستانه
خنده مستانه با عزیزان درنیامیزد دل دیوانهام در میان آشنایانم ولی بیگانهام از سبک روحی گران آیم به طبع روزگار در سرای اهل ماتم خندهٔ مستانهام نیست در این خاکدانم آبروی شبنمی گر چه بحر مردمی را گوهر یکدانهام از چو من آزادهای الفت بریدن سهل نیست میرود با چشم گریان سیل از ویرانهام آفتاب…
-
حدیث جوانی
حدیث جوانی اشکم ولی به پای عزیزان چکیدهام خارم ولی به سایهٔ گل آرمیدهام با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق همچون بنفشه سر به گریبان کشیدهام چون خاک در هوای تو از پا فتادهام چون اشک در قفای تو با سر دویدهام من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش از دیگران…
-
چشمه نور
چشمه نور هر چند که در کوی تو مسکین و فقیریم رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریم خاریم و طربناک تر از باد بهاریم خاکیم و دلاویز تر از بوی عبیریم از نعره مستانه ما چرخ پر آواست جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریم از ساغر خونین شفق باده ننوشیم وز سفره رنگین فلک…