دسته: دفتر چهارم
-
برق نگاه
برق نگاه به روی سیل گشادیم راه خانهٔ خویش به دست برق سپردیم آشیانهٔ خویش مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا همین قدر تو مرانم ز آستانهٔ خویش به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را به دست خویش که آتش زند به خانهٔ خویش مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا…
-
آیینه روشن
آیینه روشن ز کینه دور بود سینه ای که من دارم غبار نیست بر آیینه ای که من دارم ز چشم پر گهرم اختران عجب دارند که غافلند ز گنجینه ای که من دارم به هجر و وصل مرا تاب آرمیدن نیست یکیست شنبه و آدینه ای که من دارم سیاهی از رخ شب می…
-
آزاده
آزاده بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست سرو چمنم شکوه ای از خار و خسم نیست از کوی تو بی ناله و فریاد گذشتم چون قافله عمر نوای جرسم نیست افسرده ترم از نفس باد خزانی کآن تو گل خندان نفسی هم نفسم نیست صیاد ز پیش آید و گرگ اجل از پی آن…