دسته: حافظ
-
بيا و کشتی ما در شط شراب انداز
غزل ۲۶۳ بيا و کشتی ما در شط شراب انداز خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی که گفتهاند نکويی کن و در آب انداز ز کوی ميکده برگشتهام ز راه خطا مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز بيار زان…
-
حال خونين دلان که گويد باز
غزل ۲۶۲ حال خونين دلان که گويد باز و از فلک خون خم که جويد باز شرمش از چشم می پرستان باد نرگس مست اگر برويد باز جز فلاطون خم نشين شراب سر حکمت به ما که گويد باز هر که چون لاله کاسه گردان شد زين جفا رخ به خون…
-
درآ که در دل خسته توان درآيد باز
غزل ۲۶۱ درآ که در دل خسته توان درآيد باز بيا که در تن مرده روان درآيد باز بيا که فرقت تو چشم من چنان در بست که فتح باب وصالت مگر گشايد باز غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت ز خيل شادی روم رخت زدايد باز به پيش…