دسته: حافظ
-
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
غزل ۳۱۶ زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنياد مکن تا نکنی بنيادم می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم يار بيگانه مشو…
-
نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
غزل ۴۷۶ نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی تو پيک خلوت رازی و ديده بر سر راهت به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی بگو که جان عزيزم ز دست رفت خدا را ز لعل روح…
-
به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم
غزل ۳۱۵ به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم بيا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد به خاک پای عزيزت که عهد نشکستم چو ذره گر چه حقيرم ببين به دولت عشق که در هوای رخت چون به…