دسته: حافظ
-
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
غزل ۳۹۸ ای نور چشم من سخنی هست گوش کن چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست پيش آی و گوش دل به پيام سروش کن برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند ای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن …
-
ز در درآ و شبستان ما منور کن
غزل ۳۹۷ ز در درآ و شبستان ما منور کن هوای مجلس روحانيان معطر کن اگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز پيالهای بدهش گو دماغ را تر کن به چشم و ابروی جانان سپردهام دل و جان بيا بيا و تماشای طاق و منظر کن ستاره شب هجران نمیفشاند…
-
صبح است ساقيا قدحی پرشراب کن
غزل ۳۹۶ صبح است ساقيا قدحی پرشراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن زان پيشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب کن خورشيد می ز مشرق ساغر طلوع کرد گر برگ عيش میطلبی ترک خواب کن روزی که چرخ از گل ما کوزهها…