دسته: حافظ
-
چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من
غزل ۴۰۱ چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من روی رنگين را به هر کس مینمايد همچو گل ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من چشم خود را گفتم آخر يک نظر سيرش ببين گفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من …
-
بالابلند عشوه گر نقش باز من
غزل ۴۰۰ بالابلند عشوه گر نقش باز من کوتاه کرد قصه زهد دراز من ديدی دلا که آخر پيری و زهد و علم با من چه کرد ديده معشوقه باز من میترسم از خرابی ايمان که میبرد محراب ابروی تو حضور نماز من گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق…
-
کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن
غزل ۳۹۹ کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن به باد ده سر و دستار عالمی يعنی کلاه گوشه به آيين سروری بشکن به زلف گوی که آيين دلبری بگذار به غمزه گوی که قلب ستمگری بشکن برون خرام و ببر گوی خوبی از همه…