دسته: غزل
-
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب
غزل ۱۴ گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب گفت در دنبال دل ره گم کند مسکين غريب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندين غريب خفته بر سنجاب شاهی نازنينی را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب…
-
میدمد صبح و کله بست سحاب
غزل ۱۳ میدمد صبح و کله بست سحاب الصبوح الصبوح يا اصحاب میچکد ژاله بر رخ لاله المدام المدام يا احباب میوزد از چمن نسيم بهشت هان بنوشيد دم به دم می ناب تخت زمرد زده است گل به چمن راح چون لعل آتشين درياب در ميخانه بستهاند دگر…
-
ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
غزل ۱۲ ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما کس به دور نرگست طرفی نبست از عافيت به که نفروشند مستوری به مستان شما بخت خواب آلود ما بيدار…