نویسنده: حامد امجدیان
-
زاهدی مهمان پادشاهی بود
زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کمتر از آن خورد که ارادتِ او بود و چون به نماز برخاستند، بیش از آن کرد که عادت او، تا ظنِّ صَلاحیت در حق او زیادت کنند. ترسم نرسی به کعبه، ای اعرابی کاین ره که تو میروی به ترکستان است چون به مُقام خویش…
-
این حکایت شنو که در بغداد
این حکایت شنو که در بغداد رایت و پرده را خلاف افتاد رایت از گردِ راه و رنجِ رکاب گفت با پرده از طریقِ عتاب: من و تو هر دو خواجهتاشانیم بندهٔ بارگاهِ سلطانیم من ز خدمت دمی نیاسودم گاه و بیگاه در سفر بودم تو نه رنج آزمودهای نه حصار نه بیابان و باد…
-
یاد دارم که در ایام طُفولیّت
یاد دارم که در ایام طُفولیّت مُتَعَبِّد بودمی و شبخیز و مُوْلَعِ زهد و پرهیز. شبی در خدمتِ پدر، رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ، نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مُصْحَفِ عزیز بر کنار گرفته و طایفهای گردِ ما خفته. پدر را گفتم: از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانهای بگزارد.…