نویسنده: حامد امجدیان
-
پیادهای سر و پا برهنه
پیادهای سر و پا برهنه با کاروانِ حجاز از کوفه به در آمد و همراهِ ما شد و معلومی نداشت؛ خرامان همیرفت و میگفت: «نه به اَسْتَر بَر، سوارم نه چو اشتر زیر بارم نه خداوندِ رعیّت نه غلامِ شهریارم غمِ موجود و پریشانیِ مَعدوم ندارم نفسی میزنم آسوده و عمری میگذارم» اشتر سواری…
-
بخشایِشِ الهی گمشدهای را در مَناهی
بخشایِشِ الهی گمشدهای را در مَناهی، چراغِ توفیق فرا راه داشت تا به حلقهٔ اهلِ تحقیق در آمد. به یُمنِ قدمِ درویشان و صدقِ نَفَسِ ایشان ذَمایمِ اخلاقش به حَماید مبدّل گشت. دست از هوا و هوس کوتاه کرده و زبانِ طاعنان در حقِ او همچنان دراز، که بر قاعدهٔ اوّل است و زهد…
-
یکی را از مشایخ شام پرسیدند
یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقتِ تصوّف؛ گفت: پیش از این طایفهای در جهان بودند بهصورت پریشان و بهمعنی جمع، اکنون جماعتی هستند بهصورت جمع و بهمعنی پریشان. چو هر ساعت از تو به جایی رود دل به تنهایی اندر، صفایی نبینی ورت جاه و مال است و زَرع و تجارت چو…