نویسنده: حامد امجدیان
-
درویشی به مَقامی در آمد
درویشی به مَقامی در آمد که صاحبِ آن بُقعه کریمالنَّفس بود؛ طایفهٔ اهل فضل و بَلاغت در صحبتِ او هر یکی بَذله و لطیفه همیگفتند. درویش راهِ بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده. یکی از آن میان به طریقِ ظرافت گفت: تو را هم چیزی بباید گفت. گفت: مرا چون دیگران فضل…
-
عابدی را حکایت کنند
عابدی را حکایت کنند که شبی ده مَن طعام بخوردی و تا سحر خَتْمی در نماز بکردی. صاحبدلی شنید و گفت: اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی، بسیار از این فاضلتر بودی. اندرون از طعام خالی دار تا در او نورِ معرفت بینی تهی از حکمتی به علّتِ آن که پُری از طعام تا…
-
یکی را از علمایِ راسخ پرسیدند
یکی را از علمایِ راسخ پرسیدند: چه گویی در نانِ وقف؟ گفت: اگر نان از بهرِ جمعیّتِ خاطر میستاند، حلال است و اگر جمع از بهرِ نان مینشیند، حرام. نان از برایِ کنجِ عبادت گرفتهاند صاحبدلان، نه کنجِ عبادت برای نان