نویسنده: حامد امجدیان
-
یکی را از بزرگان به محفلیاندر همیستودند
یکی را از بزرگان به محفلیاندر همیستودند و در اوصافِ جمیلش مبالغه میکردند. سر بر آورد و گفت: من آنم که من دانم. کَفَیْتَ اَذَیً یا مَنْ یَعُدُّ مَحاسِنی عَلانِیَتی هَذٰاٰ وَلَمْ تَدْرِ ما بَطَنْ شخصم به چشمِ عالمیان خوبمنظر است وز خُبْثِ باطنم سرِ خجلت فتاده پیش طاووس را به نقش و نگاری…
-
یاد دارم که شبی در کاروانی
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنارِ بیشهای خفته. شوریدهای که در آن سفر همراهِ ما بود نعرهای برآورد و راهِ بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد، گفتمش: آن چه حالت بود؟ گفت: بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از…
-
یکی از پادشاهان عابدی را پرسید
یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عِیالان داشت: اوقاتِ عزیز چگونه میگذرد؟ گفت: همه شب در مناجات و سحر در دعایِ حاجات و همه روز در بند اِخراجات. ملِک را مضمونِ اشارتِ عابد معلوم گشت. فرمود تا وجهِ کَفافِ وی معیّن دارند و بارِ عِیال از دلِ او برخیزد. ای گرفتارِ پای بندِ…