۷۷۵. هله هش دار که در شهر دو سه طرارند

شماره 775

هله هش دار که در شهر دو سه طرارند

که به تدبیر کلاه از سر مه بردارند

 

دو سه رندند که هشیاردل و سرمستند

که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند

 

سردهانند که تا سر ندهی سر ندهند

ساقیانند که انگور نمی‌افشارند

 

یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست

همچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند

 

صورتی‌اند ولی دشمن صورت‌هااند

در جهانند ولی از دو جهان بیزارند

 

همچو شیران بدرانند و به لب می‌خندند

دشمن همدگرند و به حقیقت یارند

 

خرفروشانه یکی با دگری در جنگند

لیک چون وانگری متفق یک کارند

 

همچو خورشید همه روز نظر می‌بخشند

مثل ماه و ستاره همه شب سیارند

 

گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود

روز گندم دروند ار چه به شب جو کارند

 

دلبرانند که دل بر ندهد بی‌برشان

سرورانند که بیرون ز سر و دستارند

 

شکرانند که در معده نگردند ترش

شاکرانند و از آن یار چه برخوردارند

 

مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو

زانک این مردم دیگر همه مردم خوارند

 

بس کن و بیش مگو گر چه دهان پرسخنست

زانک این حرف و دم و قافیه هم اغیارند


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *