۳۵۹. در این جو دل چو دولاب خرابست

شماره 359

 

در این جو دل چو دولاب خرابست

که هر سویی که گردد پیشش آبست

 

وگر تو پشت سوی آب داری

به پیش روت آب اندر شتابست

 

چگونه جان برد سایه ز خورشید

که جان او به دست آفتابست

 

اگر سایه کند گردن درازی

رخ خورشید آن دم در نقابست

 

زهی خورشید کاین خورشید پیشش

چو سیماب از خطر در اضطرابست

 

چو سیماب‌ست مه بر کف مفلوج

بجز یک شب دگر در انسکابست

 

به هر سی شب دو شب جمع‌ست و لاغر

دگر فرقت کشد فرقت عذابست

 

اگر چه زار گردد تازه روی‌ست

ضحوکی عاشقان را خوی و دابست

 

زید خندان بمیرد نیز خندان

که سوی بخت خندانش ایابست

 

خمش کن زانک آفات بصیرت

همیشه از سؤالست و جوابست


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *