
متن حکایت
يوسف صدّيق عليهالسلام در خشكسال مصر سير نخوردي تا گرسنگان را فرامش نكند
آن كه در راحت و تنعّم زيست
او چه داند كه حال گرسنه چيست
حال درماندگان كسي داند
كه به احوال خويش درماند
اي كه بر مركب تازنده سواری هشدار
كه خر خاركش مسكين در آب و گل است
آتش از خانه همسايه درويش مخواه
كانچه بر روزن او ميگذرد دود دل است
درویش ضعیف حال را در خشکی تنگِ سال مپرس که چونی الا بشرط آنکه مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش
خری که بینی و باری به گل در افتاده
به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش
کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد
میان ببند و چو مردان بگیر دم خرش



دیدگاهتان را بنویسید