
دست و پابریدهای هزارپایی بکُشت. صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت: سُبْحٰانَالله! با هزار پایْ که داشت چون اجلش فرا رسید از بیدستوپایی گریختن نتوانست.
چو آید ز پی دشمنِ جانستان
ببندد اجل پایِ اسبِ دوان
در آن دم که دشمن پیاپی رسید
کمانِ کیانی نشاید کشید
بازنویسی حکایت سعدی (هزارپا و اجل) به زبان ساده و امروزی
سعدی در این حکایت کوتاه و عبرتآموز، داستان هزارپایی را روایت میکند که با وجود داشتن صدها پا، توسط یک موجود کوچک و بیدست و پا کشته میشود. عارفی که از کنار این صحنه میگذرد، با شگفتی میگوید: «سبحانالله! یعنی چطور ممکن است موجودی با این همه پا، نتواند از دست موجودی بیدست و پا فرار کند؟»
سعدی سپس این نکته را به ما یادآوری میکند که فرار از مرگ، با قدرت و نیروی ظاهری ممکن نیست. وقتی اجل فرا میرسد، حتی پای اسب تندرو را هم میبندد و تیراندازان ماهر هم نمیتوانند از کمان خود استفاده کنند. این حکایت، به زیبایی نشان میدهد که مرگ، قدرتی است که هیچ نیرویی در برابر آن یارای مقاومت ندارد و انسان باید با توکل بر خدا، از آن نترسد و برای زندگی واقعی (آخرت) آماده شود.
نتیجه اخلاقی حکایت:
– هیچ قدرتی در برابر مرگ و اجل، کارساز نیست.
– سرانجام مرگ، برای همهٔ موجودات، چه ضعیف و چه قوی، فرا میرسد.
– تکیه بر قدرت و نیروی ظاهری، انسان را از مرگ نجات نمیدهد.
– انسان باید به جای ترس از مرگ، برای زندگی جاودانهٔ آخرت آماده شود.
– قدرت خداوند، بالاتر از هر قدرتی است و اجل، فرمان اوست.
– عبرت گرفتن از سرنوشت دیگران، نشانهٔ خرد و بیداری است.
💡 برای شنیدن روایت صوتی این حکایت و صدها حکایت دیگر از سعدی، مولانا، عطار و پروین اعتصامی، به همراه اجرای زیبای موسیقی اصیل ایرانی، اپلیکیشن نینوایان را نصب کنید و دنیای هنر را به گوش خود بسپارید.
دیدگاهتان را بنویسید