حکایت سعدی درباره سفر بلخ به بامیان و اهمیت تجربه | اپلیکیشن نینوایان

 

سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر. جوانی به بدرقه همراه من شد، سپربازِ چرخ‌انداز، سلحشورِ بیش‌زور که به ده مردِ توانا کمانِ او زه کردندی و زورآورانِ رویِ زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنان که دانی متنعم بود و سایه‌پرورده نه جهاندیده و سفر کرده. رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده.
نیفتاده بر دست دشمن اسیر
به گِردش نباریده باران تیر

اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان. هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخرکنان گفتی:
پیل کو تا کتف و بازوی گُردان بیند؟
شیر کو تا کف و سر پنجهٔ مردان بیند؟

ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند. به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی. جوان را گفتم: چه پایی؟
بیار آنچه داری ز مردی و زور
که دشمن به پای خود آمد به گور

تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان.
نه هر که موی شکافد به تیر جوشن‌خای
به روز حملهٔ جنگاوران بدارد پای

چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامه‌ها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم.
به کارهای گران مرد کاردیده فرست
که شیر شرزه در آرد به زیر خمّ کمند

جوان اگر چه قوی‌یال و پیلتن باشد
به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند

نبرد پیش مصاف‌آزموده معلوم است
چنان که مسألهٔ شرع پیش دانشمند


بازنویسی حکایت سعدی (سفر بلخ به بامیان) به زبان ساده و امروزی

یک سال داشتم از شهر بلخ به طرف بامیان سفر می‌کردم. جاده پر از دزد و راهزن بود. یک جوان خیلی قوی‌هیکل و تنومند همراه من شد تا مرا بدرقه کند. آنقدر قدرتمند بود که برای زه کردن کمانش، ده مرد نیرومند باید کمک می‌کردند و هیچ زورآوری در عالم نمی‌توانست او را بر زمین بیندازد.

اما این جوان، مثل بچّه‌های نازپرورده بود که توی سایه بزرگ شده بود. هیچوقت جنگ واقعی ندیده بود، صدای طبل و کوس جنگی به گوشش نخورده بود و برق شمشیر سواران را ندیده بود. به قول معروف: «نه اسیر دشمن شده بود و نه تیر بر سرش باریده بود.»

من و این جوان با هم راه می‌رفتیم. هر دیوار کهنه‌ای که جلویش بود، با یک مشت می‌کوبیدش زمین می‌ریخت و هر درخت بزرگ که می‌دید با قدرت عجیبی از جا می‌کَند. بعد با افتخار می‌گفت: «کجاست آن پیل بزرگ تا بازوی پهلوانان را ببیند؟ کجاست شیر درنده تا قدرت پنجه مردان را تماشا کند؟»

در همین حال بود که دو راهزن هندی از پشت یک سنگ سرشان را بیرون آوردند و قصد جان ما کردند. یکی چوبی به دست داشت و دیگری کلوخی (تکه سنگ) در بغلش. به جوان گفتم: «چه می‌ایستی؟! هر قدرت و مردانگی که داری، حالا نشان بده که دشمن پای خودش به سراغ ما آمده!»

اما دیدم که تیر و کمان از دست جوان افتاده و ترس تمام استخوان‌هایش را لرزانده است.

همیشه اینطور نیست که هر کسی بتواند در میدان نبرد، تیری را به موی دشمن بزند، در روز حملهٔ جنگاوران هم بتواند پای خود را حفظ کند.

چاره‌ای ندیدم جز اینکه رخت و سلاح و لباسمان را رها کنیم و با جان سالم فرار کنیم.

نتیجه اخلاقی حکایت:

برای کارهای سخت و بزرگ، باید از افراد باتجربه و کاردیده استفاده کرد، چون حتی شیر درنده را هم می‌توان با مهارت به دام انداخت. یک جوان هر چقدر هم زورمند و پیل‌تن باشد، در هنگام روبرویی با دشمن، ترس وجودش را فرا می‌گیرد و از کار می‌افتد. همانطور که مسائل دینی را باید از دانشمند عالم پرسید، جنگ و نبرد را هم باید از کسی آموخت که خودش میدان را دیده و آزموده است.


💡 برای شنیدن روایت صوتی این حکایت و صدها حکایت دیگر از سعدی، مولانا، عطار و پروین اعتصامی، به همراه اجرای زیبای موسیقی اصیل ایرانی، اپلیکیشن نینوایان را نصب کنید و دنیای هنر را به گوش خود بسپارید.


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *