
اَعرابی را دیدم در حلقهٔ جوهریانِ بصره که حکایت همیکرد که: وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنیٰ چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده، که همی ناگاه کیسهای یافتم پُر مروارید. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندمِ بریان است، باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مروارید است!
در بیابانِ خشک و ریگِ روان
تشنه را در دهان چه دُر چه صدف
مردِ بیتوشه کاوفتاد از پای
بر کمربندِ او چه زر چه خَزَف
بازنویسی حکایت سعدی (مروارید در بیابان) به زبان ساده و امروزی
سعدی در این حکایت، داستان عرب بیابانگردی را روایت میکند که در بیابان راه گم کرده و گرسنه و تشنه است. او کیسهای پر از مروارید پیدا میکند و در ابتدا از خوشحالی فکر میکند که گندمِ برشته و خوراکی پیدا کرده است، اما وقتی میفهمد که مروارید است، ناامید و اندوهگین میشود.
این حکایت، به زیبایی نشان میدهد که ارزش هر چیزی، به موقعیت و نیاز انسان بستگی دارد. در بیابان خشک و سوزان، مروارید گرانبها، از یک مشت گندمِ برشته هم بیارزشتر است. برای انسانی که از گرسنگی در حال مرگ است، طلا و جواهر، هیچ ارزشی ندارند و نمیتوانند او را نجات دهند.
نتیجه اخلاقی حکایت:
– ارزش هر چیزی، نسبی است و به نیاز و موقعیت انسان بستگی دارد.
– در شرایط سخت و بحرانی، تنها چیزهای ضروری و اولیه ارزش دارند، نه تجملات.
– گاهی انسانها چیزهایی را گرانبها میشمارند که در موقعیتهای خاص، کاملاً بیارزشند.
– پول و جواهر، در مواقع ضروری، نمیتوانند جای خوراک و آب را بگیرند.
– نباید به ظاهر ارزشها اکتفا کرد؛ باید نیازهای واقعی را شناخت.
– در بیابان زندگی، گندم از مروارید هم ارزشمندتر است.
💡 برای شنیدن روایت صوتی این حکایت و صدها حکایت دیگر از سعدی، مولانا، عطار و پروین اعتصامی، به همراه اجرای زیبای موسیقی اصیل ایرانی، اپلیکیشن نینوایان را نصب کنید و دنیای هنر را به گوش خود بسپارید.
دیدگاهتان را بنویسید