۱. اشعاری که در آنها کلمه نی آمده است

کاربران گرامی اپلیکیشن جامع نی نوازی، یکی از کارهایی که قبل از خلقِ “هفت شهر نی” انجام شد، به جز مطالعه اشعار مولانا حافظ و سعدی که بخشی از زندگی ما ایرانیهاست، یافتن ابیات شعرایی بود که در مورد ساز نی سخن گفته اند یا به هر نحوی از انحا از لفظ ” نی ” و ” نیستان” بهره برده اند . پشیمان نیستم چرا که ختم به خیر شد و  خداوند “هفت شهر نی” را به من بخشید.

امیدوارم مطالب زیر مورد استفاده عاشقان قرار گیرد.


هنوز این کوچه ها این کوچه ها بوی پدر دارد
نگاه روشن ما ریشه در باغ سحر دارد

هنوز ای مهربان در ماتمت هر تار، جان من
نیستان در نیستان زخمه های شعله ور دارد

نمی گویم تو پایان بهاری بعد تو امّا
بهار عیش ما لبخند از خون جگر دارد

اگر خورشید رفت این آسمان خورشید می زاید
اگر خورشید رفت این آسمان قرص قمر دارد

در این بازار عاشق تر کسی کز خود نمی گوید
همیشه مرد کم گو دردهای بیشتر دارد

مخواه از نابرادرها که یار و مونست باشند
عزیز مصر بودن یوسف من! درد سر دارد

دو روزی مهربانا غربت ما را تحمّل کن
می آید آن که از درد تمام ما خبر دارد


مرد حق آنست کو با درد زاد

سوزش اسرار او درمی‌فتاد

بعد از آن عارف چو آن می نوش کرد

همچو نی او عالمی پرجوش کرد

پند هشتم باش با دانا قرین

تا بنام نیک باشی همنشین

هرکه با انسان کامل همره است

حق تعالی ازوجودش آگه است

هرکه با دانا بود دانا شود

او بقرب سرّ او ادنی شود


رقص بر شعر تر و ناله نی خوش باشد

خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

حافظ ابنای زمان را غم مسکینان نیست

زین میان گر بتوان به که کناری گیرند


مگر فلاخن توفیق دست من گیرد

که همچو سنگ نشانم به جا گذاشته‌اند

چو نی بجو نفس گرم ازان سبک‌روحان

که برگ را ز برای نوا گذاشته‌اند

فغان که در ره سیل سبک عنان حیات

ز خواب، بند گرانم به پا گذاشته‌اند

مباش محو اثرهای خود، تماشا کن

که پیشتر ز تو مردان چها گذاشته‌اند


دستم ساقه سبز دعایت

گـل اشـکم نثـار خاک پایـت

دلم در شاخه یاد تو پیچیـد
چو نیلوفر شکفتـم در هوایت

به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زدیده خون به دامن می فشانم

چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی
نیستان را به آتش می کشانم

به یادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن

ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن


آنگونه عاشقم که نیستان را

یکجا هوای زمزمه دارم

آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

زیبا

چشم تو شعر

چشم تو شاعر است

من دزد شعرهای چشم تو هستم


بدو گفتم ای سرور شیر گیر
چه فرسوده کردت چو روباه پیر؟

بخندید کز روز جنگ تتر
بدر کردم آن جنگجویی ز سر

زمین دیدم از نیزه چو نیستان
گرفته علمها چو آتش در آن

بر انگیختم گرد هیجا چو دود
چو دولت نباشد تهور چه سود؟


تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث
که از مرده دیگر نیاید حدیث

چو دیدم که غوغایی انگیختم
رها کردم آن بوم و بگریختم

چو اندر نیستانی آتش زدی
ز شیران بپرهیز اگر بخردی

مکش بچهٔ مار مردم گزای
چو کشتی در آن خانه دیگر مپای

چو زنبور خانه بیاشوفتی
گریز از محلت که گرم اوفتی


خدنگ چار پر همچون درختان
برُسته از دو چشم شوربختان

درخت زندگانى رسته از تن
به پیشش ده گشته خود و جوشن

چو خنجر پرده را تن بدرّید
درخت زندگانى را ببرّید

هوا از نیزه گشته چون نیستان
زمین از خون مردم چون میستان


بخوبى همچو طاو و سان گرازان
بدیشان نارسیده چنگ بازان

نشسته ویس بانو از بر تخت
مشاطه گشته مر خوبیش را بخت

نیستان گشته پیش او شبستان
چو سروستان زده پیش گلستان

جهان زو شاد و او از مهر غمگین
به گوشش آفرین مانند نفرین


گهى چون رنگ بود در کوهساران
گهى چون شیر بود در مرغزاران

گهى چون دیو بود اندر بیابان
گهى چون مار بود اندر نیستان

به کوه و بیشه و هامون و دریا
همى شد پنج مه چون مرد شیدا

گهى شمشیر زد بر تنش سرما
گهى آسیب زد بر جانش گرما


بیابانش چو کاخ و گلشن آید
سرابش همچو دشت سوسن آید

چه پر از شیر نر بیند نیستان
چه پر طاووس نر بیند گلستان

چه دریا پیش او آید چه جویى
چه کهسارش به پیش آید چه موى

هوا او را دهم چندان دلیرى
که گویى از جهان آمدش سیرى

هوا را بهتر از دل مشترى نیست
ازیرا بر دل کس داورى نیست


گهى با آهوان بودى به صحرا
گهى با ماهیان بودى به دریا

گهى با گور بودى در بیابان
گهى با شیر بودى در نیستان

فرامش کردى آن درد و بلا را
که از مهرش ترا بودست و مارا

ترا زو بود و ما را از تو آزار
چه مایه ما و تو خوردیم تیمار

از آن پیمان وزان سوگند یاد آر
کجا کردى و خوردى پیش دادار


گهى در صید گه با تیر و خنجر
گهى در بزمگه با رود و ساغر

گهى شیران گرفتند از نیستان
کهى جام نبید اندر گلستان

بدین خوبى که گفتم روزگارى
بسر بردند در عیش و شکارى


بشنو این نی چون شکایت می‌کند

از جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

لیک کس را دید جان دستور نیست

آتشست این بانگ نای و نیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید

پرده‌هااش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید

همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند

قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزهٔ چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا

بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونک گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست

زانک زنگار از رخش ممتاز نیست


زان دل که در او جاه بود ناید تسلیم
زان نی که ازو نیشه کنی ناید جلاب
مگزین در دونان چو بود صدر قناعت
منگر مه نخشب چو بود ماه جهان تاب
ایام به نقصان و تو را کوشش بیشی


ز آفتاب گذشتیم خیز ای ناهید

بیار باده و نقل و نبات و نی بنواز

زمانه با تو نسازد تو سازوارش کند

به چنگ ما ده سغراق و چنگ را ده ساز

حیات با تو خوشست و ممات با تو خوشست

گیهم همچو شکر بفسران و گهی بگداز

 


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *