متن حکایت

يکي پرسيد از آن گم کرده فرزند

که اي روشن گهر پير خردمند

ز مصرش بوي پيراهن شنيدي

چرا در چاه کنعانش نديدي

بگفت احوال ما برق جهانست

دمي پيدا و ديگر دم نهانست

گهي بر طارم اعلي نشينم

گهي در پشت پاي خود نبينم

اگر درويش بر حالي بماندي

سر دست از دو عالم برفشاندي


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *