۲. اشعاری که در آنها کلمه نی آمده است

کاربران گرامی اپلیکیشن جامع نی نوازی، یکی از کارهایی که قبل از خلقِ “هفت شهر نی” انجام شد، یافتن ابیات شعرایی بود که در مورد ساز نی سخن گفته اند یا به نحوی از انحا از لفظ ” نی ” و ” نیستان” بهره برده اند . پشیمان نیستم چرا که ختم به خیر شد و  خداوند “هفت شهر نی” را به من بخشید.

امیدوارم مطالب زیر مورد استفاده عاشقان قرار گیرد.


شد یکی نی از نیستانی جدا

جان زجسمی، جسمی از جانی جدا

آن جدا افتاده را یک دردمند

مفصلش ببرید و کردش بند بند

بندی از آن خامه و بندی دگر

نی شد اندر پنجه صاحب هنر

آن که نی شد چون به لب دم ساز شد

ناله کرد و عقده هایش باز شد

شد لب خشکش به یک لب آشنا

پیکرش شد با تف تب آشنا

آتشی سوزان به جانش شعله زد

درگرفت و در زبانش شعله زد

ناله نی ناقل اسرار بود

نی نوازی عامل این نار بود

خامه آن بند دگر در بند دست

زان نوای نی سراپا گشت مست

ثبت دفتر کرد و با رقص و سماع

دیگران کردند آن را استماع

حال بشنو این سخن از رهروی

شرح شورانگیز شمس و مولوی

مولوی آن نی که از مفصل جداست

شمس حقّ، آن دردمند آشناست

شمس حقّ آن نی نواز اوّل است

کز نوایش بر لب نی تاول است

شمس نی زن می دمد در نای نی

مولوی مومی است اندر دست وی

شمس آن ساحر که زیر و بم زن است

مولوی، مسحور و دفتر هم زن است

شمس از اسرار حقّ آگاه بود

این همه آوازه ها ز آن شاه بود

«شاعر: جلالی»


خوشا از نی، خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی، نوای بی نوایی است

هوای ناله هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانگاهی است از دل

علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی

که اینسان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بی قراری

چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه او

غم غربت، غم دیرینه او

غم نی بند بند پیکر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است

به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه ای منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گل بر دارد اشتر

که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!

عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش میکشاند

سزد گر چشم ها در خون نشیند

چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست

تمام فتنه ها زیر سر اوست

«شاعر: مهرداد بهار»


گر مست و گر میم من نی از دف و نیم من

از شیوه ویم من مست شراب جامی

 

آن چهره چو آتش در زیر زلف دلکش

گردن ببسته جان خوش در حلقه‌های دامی

حضرت مولانا


 

نغمهٔ مرغ چمن جان پرور است
لیک دراین ساز سوزی دیگر است

آنچه آتش با نیستان می کند
ناله او با دلم آن می کند

خسته دل داند بهای ناله را
شمع داند قدر داغ لاله را

هر دلی از سوز ما آگاه نیست
غیر را در خلوت ما راه نیست


چو طبعم اقتضای برتری داشت
مرا آن برتری، آخر برافراشت

نه تاب و ارزش من، رایگانی است
سزای رنج قرنی زندگانی است

نه هر پاکیزه روئی، پاکزاد است
که نسل پاک، ز اصل پاک زاد است

نه هر کوهی، بدامن داشت معدن
نه هر کان نیز دارد لعل روشن

یکی غواص، درجی گران بود
پر از مشتی شبه دیدش، چو بگشو


عقده سرشک ای گل بازکن چو بارانم
چند گو بگیرد دل در هوای بارانی

از غبار امکانت چشمه بقا زاید
گر به اشک شوق ای دل این غبار بنشانی

برشدن ز چاه شب از چراغ ماه آموز
تا به خنده در آفاق گل به دامن افشانی

شمع اشکبارم داد در شب جدائی یاد
با زبان خاموشی شیوه خدا خوانی

از حصار گردونم شب دریچه ای بگشا
گو رسد به حرگاهت ناله های زندانی

گله اش به پیرامن زهره ام چراند چشم
چند گو در این مرتع نی زنی و چوپانی

ساحل نجاتی هست ای غریق دریا دل
تا خراج بستانی زین خلیج طوفانی

وقت خواجه ماخوش کز نوای جاویدش
نغمه ساز توحید است ارغنون عرفانی

روی مسند حافظ شهریار بی مایه
تا کجا بیانجامد انحطاط ایرانی


خانه ام ابری ست
یکسره روی زمین ابری ست با آن.

از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

خانه ام ابری ست اما
ابر بارانش گرفته ست.
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود
راه خود را دارد اندر پیش.


هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را


بارم گران است بر دوش گردون
روزی که افتد کارم به گردن

با ما چه حاصل از عقل گفتن
ما را چه لازم دیوانه کردن

خون کسی نیست بر گردن ما
از ما مپرهیز ای پاک دامن

هر چند خواریم بر درگه دوست
یک مشت خاکیم در چشم دشمن

دنیا و عقبی نبود رضی را
ساقی تو می ده مطرب تو نی زن


من نی نواز الستم، نایی تر از هر چه هستم
من می دمم بشنو از نی، بشنو نوانوش من شو!

ویرانه شو تا بیابی گنج نهان خودت را
مخفی ولی آشکارا، سَرپوش و سِرپوش من شو!

بوی مرا می دهد عشق، زیبایی از من تو از من
ای بوی زیبائی ِ من حالا هم آغوش من شو !


از تو منقلب شد و در من نیاز شد
نی از نوای نوشدگی نی نواز شد

نی ناز کرد تا همه جا نازکی کند
با نازکان نشست و گل انداخت ، ناز شد

قد شد بلند شد که به قامت بایستد
قد قامت تمام نمای نماز شد

نی لب به نغمه داد نی از نغمه لب گرفت
لب نغمه خوان ِ نی شد و نی نغمه ساز شد

حج هفت دور دور نیستان طواف کرد
نی هفت بند محرم خود شد حجاز شد

رازی که در نی است همان راز در می است
نی را ز می چه باک که همراز ِ راز شد

گیسوی شب به نی که گره خورد باز شد
تا ناله ی نی و شب و گیسو دراز شد


اعرابئی به دجله کنار از قضای چرخ
روزی به نیستانی شد ره سپر همی

ناگه ز کینه توزی گردون گرگ خوی
شیری گرسنه گشت بدو حمله ور همی

مسکین ز هول شیر هراسان و بیمناک
شد بر قراز نخلی آسیمه سر همی

چون بر فراز نخل کهن بنگریست مرد
ماری غنوده دید در آن برگ و بر همی


نغمهٔ مرغ چمن جان پرور است
لیک دراین ساز سوزی دیگر است

آنچه آتش با نیستان می کند
ناله او با دلم آن می کند

خسته دل داند بهای ناله را
شمع داند قدر داغ لاله را

هر دلی از سوز ما آگاه نیست
غیر را در خلوت ما راه نیست


 


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *