
مقدمه
بعد از تأمل اين معني مصلحت چنان ديدم که در نشيمن عزلت نشينم و دامن صحبت فراهم چينم و دفتر از گفت هاي پريشان بشويم و من بعد پريشان نگويم
زبان بريده بکنجي نشسته صم بکم
به از کسي که نباشد زبانش اندر حکم
تا يکي از دوستان که در کجاوه انيس من بودی و در حجره جليس برسم قديم از در درآمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد جوابش نگفتم و سر از زانوي تعبد برنگرفتم رنجيده نگه کرد و گفت
کنونت که امکان گفتار هست
بگوي اي برادر بلطف و خوشي
که فردا چو پيک اجل در رسید
بحکم ضرورت زبان در کشي
کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطّلع گردانيد که فلان عزم کرده است و نيّت جزم که بقيت عمر معتکف نشيند و خاموشي گزيند تو نيز اگر تواني سر خويش گير و راه مجانبت پيش
گفتا بعزّت عظيم و صحبت قديم که دم برنيارم و قدم برندارم مگر آنگه که سخن گفته شود بر عادت مألوف و طريق معروف که آزردن دوستان جهلست و کفارت يمين سهل و خلاف راه صوابست و نقض راي اولوالالباب و ذوالفقار علي در نيام و زبان سعدي در کام



دیدگاهتان را بنویسید