دسته: نیما یوشیج

  • آهنگر

    آهنگر در درون تنگنا، با کوره اش، آهنگر فرتوت دست او بر پتک و به فرمان عروقش دست دائماً فریاد او این است، و این است فریاد تلاش او: « ـــ کی به دست من آهن من گرم خواهد شد و من او را نرم خواهم دید؟ آهن سرسخت! قد برآور، باز شو، از هم…

  • قایق

    قایق من چهره ام گرفته من قایقم نشسته به خشکی   با قایقم نشسته به خشکی فریاد می زنم: « وامانده در عذابم انداخته است در راه پر مخافت این ساحل خراب و فاصله است آب امدادی ای رفیقان با من.» گل کرده است پوزخندشان اما بر من، بر قایقم که نه موزون بر حرفهایم…

  • حکایت

    حکایت بـا جـاهــلـی  و  فــلـســفــی افـتـاد  خـلافــی چـونـانـکـه بس افـتـد بـه  سـر لـفـظ کــرانـه هـر مشـکل کـان بـود بـر آن کـرد  جـوابـی مــرد  از ره تـعـلـیـم  و نـه عـلـم  بـچـگـانـه در کـارش آورد دل از بـس شــفــقــت بـرد بــر راهـــش افــکـنــد هـم از روی نـشــانـه خنـدیـد بـه سخریـه بـر او جـاهـل و گفـتـش: هر حرف…