دسته: غزلیات
-
۶۱
غزل شمارهٔ ۶۱ آنچه من از تو، خدا میبینم همه جا خوف و رجا میبینم با وجود همه نومیدیها همه امید روا میبینم پای تا سر همه عصیان و خطا همه پاداش خطا میبینم دیده بر دوز ز خود تا بینی کز کجٰا تا به کجا میبینم با وجودی که تو را نتوان دید…
-
۶۲
غزل شمارهٔ ۶۲ یکدم که دست داده و با هم نشستهایم گوئی بهم بحلقهٔ ماتم نشستهایم از رستخیز فتنهٔ طوفان نه غرقهایم ما را ببین چگونه مسلم نشستهایم هرگز نکردهایم توکل به ناخدا کشتی بجا گذاشته بیغم نشستهایم عالم چنین فراخ چه دلتنگ ماندهایم صحرا چنین گشاده چه در هم نشستهایم دایم بیاد روی…
-
۶۳
غزل شمارهٔ ۶۳ آنجا که وصف آن قد و بالا نوشتهایم قرار عجز خویش همانجا نوشتهایم حاصل، دمی زیاد تو غافل نبودهایم یا گفتهایم حرف غمت یا نوشتهایم از سوز اشتیاق نیارم که دم زنم کاتش گرفته دست و قلم تا نوشتهآیم گر حکم سرنوشته سمعناش گفتهایم ور قصد جان نموده اطعنا نوشتهایم گوئی…