دسته: غزلیات
-
۴۹
غزل شمارهٔ ۴۹ همه دردم همه داغم همه عشقم همه سوزم همه در هم گذرد هر مه و سال و شب و روزم وصل و هجرم شده یکسان همه از دولت عشقت چه بخندم چه بگریم چه بسازم چه بسوزم گفتنی نیست که گویم ز فراقت به چه حالم حیف و صد حیف که…
-
۵۰
غزل شمارهٔ ۵۰ گلها ز من شکفته مگر بانگ بلبلم شب چشم من نخفت، مگر شبنم گلم خون در دلم همی کند از آب کوثرم جا در دلش نمیکنم ار سحر باطلم حسن تو بیتأملم از هوش میبرد با آنکه در نگاه تو من بی تأملم اندک اندک بر سر کوی تو فندی میزنم…
-
۵۱
غزل شمارهٔ ۵۱ با رخ همچو صبح و زلف چو شام بامــــدادان بر آی بر لب بام تا بدانند نور از ظلمت تا شناسنــد صبح را از شـــــــام بگذری گر ز معبد گبران ور بر آئی به قبلهٔ اسلام نشناسند زاهدان محراب نپرستند کافران اصنام محض عشوه است مر تو را ترکیب وز کرشمه…