دسته: غزلیات
-
۳۴
غزل شمارهٔ ۳۴ مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم به سامان آفریدند نه دستم از گریبان واگرفتند نه در دستم گریبان آفریدند نه دردم را طبیبان چاره کردند نه بیدردم چو ایشان آفریدند نیامیزد سر دردت به گردم که دردم عین درمان آفریدند ز من با آنکه بی او نیستم من بیابان در…
-
۳۵
غزل شمارهٔ ۳۵ ای کاش که سجاده به زنار فروشند این طایفه دین چند به دینار فروشند حق از طرف برهمنان است که امروز صد سبحه به یک حلقه زنار فروشند ترسم که به خاکستر گلخن نستانند زان جنس که این طایف دربار فروشند در کار دلم کرد همه عشوه چشمش خوبان دغا مهر…
-
۳۶
غزل شمارهٔ ۳۶ مگر شور عشقت ز طغیان نشیند که بحر سر شکم ز طوفان نشیند مگر بر کنار است زان روی زلفش که پیوسته چون من پریشان نشیند عجب بادهٔ خوشگواریست عشقت که در خوان گبر و مسلمان نشیند نشسته است ذوق لبت در مذاقم چو گنجی که در کنج ویران نشیند نشسته…