دسته: غزل
-
۵۳۷. کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
شماره 537 کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد هر آدمی را در جهان آورد حق در پیشهای در پیشهای بیپیشگی کردست ما را نام زد هر روز همچون ذرهها رقصان به پیش آن ضیا هر شب مثال اختران طواف یار…
-
۵۳۶. آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود
شماره 536 آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود هم بحر پرگوهر شود هم شوره چون گوهر شود هم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد اما دل اندر ابر تن چون برقها…
-
۵۳۵. سودای تو در جوی جان چون آب حیوان میرود
شماره 535 سودای تو در جوی جان چون آب حیوان میرود آب حیات از عشق تو در جوی جویان میرود عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا مرغ دلم بر میپرد چون ذکر مرغان میرود بر ذکر ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم جان چون نخندد چون ز…