دسته: غزل
-
۶۲۱. در تابش خورشیدش رقصم به چه میباید
شماره 621 در تابش خورشیدش رقصم به چه میباید تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید شد حامله هر ذره از تابش روی او هر ذره از آن لذت صد ذره همیزاید در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی تا ذره شود خود را میکوبد و میساید گر…
-
۶۲۰. از سرو مرا بوی بالای تو میآید
شماره 620 از سرو مرا بوی بالای تو میآید وز ماه مرا رنگ و سیمای تو میآید هر نی کمر خدمت در پیش تو میبندد شکر به غلامی حلوای تو میآید هر نور که آید او از نور تو زاید او می مژده دهد یعنی فردای تو میآید گل خواجه سوسن شد…
-
۶۱۹. آن صبح سعادتها چون نورفشان آید
شماره 619 آن صبح سعادتها چون نورفشان آید آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید خور نور درخشاند پس نور برافشاند تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید مسکین دل آواره آن گمشده یک باره چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید جان به قدم رفته در کتم…