دسته: غزل
-
۶۸۲. یکی لحظه از او دوری نباید
شماره 682 یکی لحظه از او دوری نباید کز آن دوری خرابیها فزاید تو میگویی که بازآیم چه باشد تو بازآیی اگر دل در گشاید بسی این کار را آسان گرفتند بسی دشوارها آسان نماید چرا آسان نماید کار دشوار که تقدیر از کمین عقلت رباید به هر حالی که باشی…
-
۶۸۱. کسی که غیر این سوداش نبود
شماره 681 کسی که غیر این سوداش نبود ز ذوق ماش یاد ماش نبود مثال گوی در میدان حیرت دوان باشد اگر چه پاش نبود وجودی که نرست از سایه خوش پناه سایه عنقاش نبود نماید آینه سیمای هر کس ازیرا صورت و سیماش نبود به روزی صد هزاران عیب و…
-
۶۸۰. نگارا مردگان از جان چه دانند
شماره 680 نگارا مردگان از جان چه دانند کلاغان قدر تابستان چه دانند بر بیگانگان تا چند باشی بیا جان قدر تو ایشان چه دانند بپوشان قد خوبت را از ایشان که کوران سرو در بستان چه دانند خرامان جانب میدان خویش آ مباش آن جا خران میدان چه دانند بزن…